تبليغاتX
‎‎‎‎ ‎ .::عارفانه::.

اینهم چند تا عکسی که منو یاد بهترین چیزا میندازه البته خیلی چیزا هستن که واسه من لحظات خوش رو تداعی میکنند ولی از حق نگذریم طبیعت چیز دیگریست.

 

+ نوشته شده توسط فرشته در 85/10/25 و ساعت 9:33 |

یا هو

سلام

امروز از اون روزای خوب و عالی هست،

من خودم وقتی یک منظره ای رو در اول روز میبینم و دلم رو بهش گره میزنم میدونم که بهترین روزمه و زیبایی اون منظره تو رفتارم تاثیر میزاره.

خیلی وقت بود هنگام صبح تا رسیدن به محل کارم یه دل سیر آسمون رو تماشا نکرده بودم.

 

عاشق طبیعتم 

 

فکر کنم کمی تنبل شدم.

اما امروز خیلی جالب بود از مسیری اومدم که فضای باز زیادی داشت …

خدارو شکر میکنم به خاطر این همه نعمت که همیشه هست و ما نمی بینیمشون (آسمون، ابر، کوه هایی که هنوزم از برف پوشیده هستن وای چقدر امروز کیف کردم)

شاید توجه ام بیشتر از روزای قبل بود.

بگذریم !

خیلی وقت بود که نه یه کتاب درست و حسابی خونده بودم و نه کاغذ سیاه کرده بودم

حس میکنم نوشتن آرومم میکنه خیلی ها میگن در مورد چیزی که تو ذهنتون هست با کسی صحبت کنید

اما با کی! حداقل کسی باشه که دوستتون داشته باشه و بتونه کمکتون کنه

"البته من دارم همچین آدمی رو و خیلی به صحبتام توجه میکنه و کمکم می کنه اما گاهی دلت نمی یاد عزیزترین کست از دست ناراحت بشه واسه همین دنبال یه درمان دیگه میگردی"

یا شاید فکر میکنم با نوشتن بیشتر آروم میشم چون فقط خودم هستم و خودم بیشتر از هر کسی می تونم به خودم کمکم کنم.

دوستان تا به حال روحتون اسیر شده؟ تا حالا به این فکر کردین که خیلی چیزا آدم رو اذیت میکنه و ما حتی بهشون توجه نمیکنیم و وقتی می فهمیم که شاید کمی دیر شده و بیشتر توش فرو رفتیم؟!

تو یک ماه اخیر من خیلی این حس رو داشتم

یعنی خودم نبودم به خاطر یه سری درگیریهای فکری، و خدارو شکر، تونستم رو خودم کار کنم و تونستم حسم رو تغییر بدم و اینکه به خودم بقبولونم که آدمهایی هستن که با رفتاری که دارن و تو رو آزار میدن سعی در کمک کردن به تو دارن و اینکه تو میتونی خودت رو محک بزنی و رفتار با آدمای مختلف رو یاد بگیری.

نمی دونید که بعد نوشتن چه آرامشی به من دست میده …

اونقدر که حتی فکرش رو هم نمیکنید،چون حرفام ملکه ذهنم میشه و آرومم میکنه.

خدا رو شکر که تو چنین موقعیت هایی هستم از هر لحاظ…

یه موقه به خاطر رفتارای دیگران فکر میکردم خودم مشکل دارم یا خودم کاری کردم که شخصی با من رفتار بد داشته باشه ولی بعد یه مدت کوتاه که بیشتر به رفتارم توجه کردم دیدم که اینطور نبوده و همه تو زندگی مشکلاتی دارن که به خاطر اون مشکلات گاهی خودشون هم نمی دونن تو چه حال و هوایی هستن.

 اما دریغ از روزهایی که آدما نتونن حرف دلشون رو به هم بزنن و مشکلات رفتاریشون رو حل بکنن.

انگار خیلی دلم پر بود از این شاخه به اون شاخه زیاد پریدم.

ولی خوب دیگه فرشته هستش و یه دنیای عجیب و غریب که فقط سعی میکنه با هر شرایطی خودش رو وفق بده و به این فکر کنه که با کمی فکر برای آینده تو لحظه زندگی کنه.

 

فعلا خداحافظ تا بعد ببینیم که چه پیش خواهد آمد.

 

 

+ نوشته شده توسط فرشته در 85/10/20 و ساعت 9:11 |
يك كارشناس مديريت زمان كه در حال صحبت
براي عده اي از دانشجويان رشته بازرگاني
بود ، براي تفهيم موضوع، مثالي به كار برد
كه دانشجويان هيچ وقت آن را فراموش
نخواهند كرد.او همان طور كه روبروي اين گروه از
دانشجويان ممتاز نشسته بود گفت : ? بسيار
خوب ، ديگر وقت امتحان است! ? سپس يك كوزه
سنگي دهان گشاد را از زير ميز بيرون آورد و
آن را روي ميز گذاشت . پس از آن حدود
دوازده عدد قلوه سنگ كه هر كدام به اندازه يك
مشت بود را يك به يك و با دقت درون كوزه چيد.
وقتي كوزه پر شد و ديگر هيچ سنگي در آن جا
نمي گرفت از دانشجويان پرسيد : ? آيا كوزه
پر است؟ ? همه با هم گقتند: بله . او گفت : ?
واقعاً؟ ? سپس يك سطل شن از زير ميزش
بيرون آورد. مقداري از شن ها را روي سنگ هاي
داخل كوزه ريخت و كوزه را تكان داد تا دانه
هاي شن خود را در فضاهاي خالي بين سنگ ها
جاي دهند. بار ديگر پرسيد : ? آيا كوزه پر
است؟ ? اين بار كلاس از او جلوتر بود، يكي از
دانشجويان پاسخ داد : ? احتمالاً نه ? او
گفت : ? خوب است ? و سپس يك سطل ماسه از زير
ميز بيرون آورد و ماسه ها را داخل كوزه
ريخت، ماسه ها در فضاهاي خالي بين  سنگ ها و
دانه هاي شن جاي گرفتند . او يك بار ديگر
همان سوال را تكرار كرد : ? آيا اين كوزه پر
است؟ ? همه كلاس فرياد زدند ? نه ? . او بار
ديگر گفت: ? خوب است ? در اين موقع يك پارچ آب
از زير ميز بيرون آورد و شروع به ريختن آب
در داخل كوزه كرد تا وقتي كه كوزه لب به
لب پر شد . سپس رو به كلاس كرد و پرسيد ? چه
كسي مي تواند بگويد نكته اين مثال در چه
بود ؟ ? يكي از دانشجويان مشتاق دستش را بلند
كرد و گفت : اين مثال  مي خواهد به ما
بگويد كه برنامه زماني ما هر قدر هم كه پر و
فشرده باشد ، اگر واقعاً سخت تلاش كنيم
هميشه مي توانيم كارهاي بيشتري در آن
بگنجانيم . استاد پاسخ داد : ? نه ! نكته اين
نيست، حقيقتي كه اين مثال به ما مي آموزد اين
است كه اگر سنگ هاي بزرگ را اول نگذاريد،
هيچ وقت فرصت پرداختن به آن ها را نخواهيد
يافت.سنگ هاي بزرگ زندگي شما كدام ها
هستند؟ فرزندانتان ، محبوبتان، تحصيلتان،
روياهايتان ، انگيزه هاي با ارزش ، آموختن
به ديگران، انجام كارهايي كه به آن عشق
مي ورزيد، زماني براي خودتان، سلامتي تان
و .... ?به ياد داشته باشيد كه ابتدا اين
سنگ هاي بزرگ را بگذاريد،در غير اين صورت
هيچ گاه به آن ها دست نخواهيد يافت. اگر با
كارهاي كوچك ( شن و ماسه ) خود را خسته
كنيد، زندگي خود را با كارهاي كوچكي كه اهميت
زيادي ندارند پر مي كنيد و هيچ گاه وقت
كافي و مفيد براي كارهاي بزرگ و مهم ( سنگ
هاي بزرگ ) نخواهيد داشت. پس امشب يا فردا
صبح ، هنگامي كه به اين داستان كوتاه فكر مي
كنيد، اين سوال را از خود بپرسيد : ? سنگ
هاي بزرگ زندگي من كدام اند؟  آنگاه، اول
آنها را در كوزه خود بگذاريد
+ نوشته شده توسط فرشته در 85/10/19 و ساعت 12:32 |