تبليغاتX
‎‎‎‎ ‎ .::عارفانه::.

خيال آمدنت ديشبم به سر مي زد

نيامدي  كه ببيني  دلم چه پر مي زد

به خواب رفتم  و نيلوفري  بر آب شكفت

خيال روي  تو نقشي  به چشم تر مي زد

شراب لعل  تو مي ديدم  و دلم مي خواست

هزار وسوسه ام چنگ در جگر مي زد

زهي اميد  كه كامي از آن دهان مي جست

زهي خيال كه دستي در آن كمر مي زد

دريچه اي  به تماشاي  باغ وا مي شد

دلم چو مرغ گرفتار  بال و پر مي زد

تمام شب به خيال تو رفت و ، مي ديدم

كه پشت پرده ي اشكم سپيده سر مي زد

هوشنگ ابتهاج

انتظار

+ نوشته شده توسط فرشته در 85/06/20 و ساعت 9:41 |

زیبا!! هوای حوصله ابریست... چشمی از عشق ببخشایم

تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا

زیبا! هنوز عشق در حول و حوش چشم تو می چرخد

از من نگیر چشم   دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگــــــــــــــرد

یادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامی دلها معنا شود

یادم بده چگونه نگاهت کنم  که طری بالایت درتندباد عشق نلرزد

زیبا آنگونه عاشقشم که حرمت مجنون را احساس میکنم

آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم

آنگونه عاشقم که  هر نفسم شعر است

زیبا!  چشــــم تو شعر     چشـــــم تو شاعر است

    من  دزد شعرهای چشـــــم تو هستم

زیبا! زیبا  کنار حوصله ام بنشین

بنشین مرا به شط غزل بنشان 

بنشان مرا به منظره عشق    بنشان مرا به منظره باران    بنشان مرا به منظره رویش

من ســـــــبز میشوم

زیبا!  زیبا ستاره های کلامت را در لحظه های ساکت عاشق بر من ببار

بر من ببار تا که برویم بهاروار

چشم از تو بود و عشق       بچــــــرخانم بر حول این مدار

زیبا! تمام حرف دلم اینست      من عشق را به نام تو آغاز کردم

در هر کجای عشق که هستی                  آغاز کن مرا

+ نوشته شده توسط فرشته در 85/06/05 و ساعت 10:57 |

متاسفانه هیچی از خوانندش نمی دونم اگه چیزی میدونید برام کامنت بزارید

عاشقا

 

+ نوشته شده توسط فرشته در 85/06/04 و ساعت 12:10 |

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی میشکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست. صدایش، اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.

 

کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت ، نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمیشود. کلاغ غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی میزدود و بالهایش را می بست تا دیگر آواز نخواند.

 

خدا گفت: " صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست ، فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم ! بخوان. فرشته ها منتظر هستند." و کلاغ هیچ نگفت.

 

خدا گفت:" سیاه چنان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی ، جهان من چیزی کم دارد ، خودت را از آسمانم دریغ نکن " و کلاغ باز خاموش بود.

 

خدا گفت:" بخوان برای من . بخوان این منم که دوستت دارم ، سیاهی ات را و خواندنت را"

 

و کلاغ خواند.این بار اما عاشقانه ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد.

 

 

+ نوشته شده توسط فرشته در 85/06/01 و ساعت 12:10 |