تبليغاتX
‎‎‎‎ ‎ .::عارفانه::.
مرز در عقل و جنون باریك است
كفر و ایمان چه به هم نزدیك است

عشق هم در دل ما سردرگم
مثل حیرانی و بهت مردم

گیسویت تعزیتی از رویا
شب طولانی غم تا فردا

خون چرا در رگ من زنجیر است
زخم من تشنه تر از شمشیر است

مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی

عشق تو پشت جنون محو شده
هوشیاریست نگو سهو شده


من ورسوایی این بار گناه
نو تنهایی و چشم سیاه

از من تازه مسلمان بگذر
بگذر از سر پیمان بگذر

میل دیوانه به دین عشق تو شد
جاده شك به یقین عشق تو شد

مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی


+ نوشته شده توسط فرشته در 85/05/19 و ساعت 11:56 |
 

شخصیت سبب ناآگاهی و بی معرفتی تو است.

اگر شخصیتی را بر تو تحمیل نکرده بودند،

تو درخشان تر و نورانی تر می شدی،

حتما چنین می شد،

زیرا تو چیز دیگری غیر از آگاهی نداری که به آن تکیه کنی.

جامعه ازدواج را جایگزین عشق کرده،

شخصیت را جایگزین معرفت کرده،

اخلاق را جایگزین مذهب کرده،

منطق را جایگزین حقیقت کرده

و فلسفه را جایگزین تجربه وجودی ساخته است

و به سبب همین جایگزینی ها است که زندگی تو چون کویر خشک و مرده شده است.

زندانی را باید همیشه در تضاد درونی نگه داشت تا انرژی کافی جمع نکند

که دیوارهای زندان را در هم بشکند.

آزادی

 

+ نوشته شده توسط فرشته در 85/05/19 و ساعت 10:24 |

*كسي كه بتواند به غريبه اي سلام كند ، به يك درخت هم ميتواند سلام كند . ميتواند براي پرنده ها آواز بخواند . آنها هر روز آواز ميخوانند و تو حتي به روي خود هم نياورده اي كه بايد كه بايد روزي چهچهه ي آنها را پاسخ دهي !


* زندگي فقط فرصتي است براي تعالي ، براي بودن ، براي شكوفا شدن . زندگي به
خودي خود خالي است ، تا خلاق نباشي قادر نخواهي بود آن را با رضايت خاطر پر كني . تو نغمه اي در دل داري كه بايد سراييده شود و رقصي كه بايد اجرا شود .


* با
افراد به عنوان وسيله رفتار نكن ، آنها سر منزل خودشان اند . به آنها وصل شو ، در عشق ، در عزت ، هرگز آنها را در تملك نگير و هرگز در تملكشان قرار نگير ! به آنان وابسته مباش و ديگران را به خود وابسته نكن .


* بگذار اين قاعده اساس زندگي باشد
، يكي از اساسي ترين قواعد : " هر چه نسبت به خودت باشي ، نسبت به ديگران هم همان خواهي بود اگر خودت را دوست بداري ديگران را هم دوست خواهي داشت "


* زندگي بايد
جنبشي دائمي شود . جنبشي از نورها در سراسر سال . تنها آنگاه مي تواني رشد كني ، شكوفا شوي كه چيزهاي كوچك و پيش و پا افتاده را به جشن مبدل كني .


* مقايسه را
كنار بگذار ، آنگاه زندگي واقعاً زيباست . مقايسه را كنار بگذار آن وقت مي تواني بي كم و كاست از زندگي لذت ببري . كسي كه از زندگي اش لذت مي برد هيچ ميلي به تملك ندارد زيرا مي داند چيزهاي واقعي زندگي كه ارزش لذت بردن دارند قابل خريداري نيستند .


* گوش دادن يعني آموختن زيرا وقتي خاموش گوش فرا مي دهي كل هستي سخن گفتن با
تو را آغاز مي كند . وقتي كاملاً ساكتي اين عاليترين لحظه براي يادگيري است . زندگي رمز و رازهاي خودش را وقتي آشكار مي سازد كه تو خاموشي .


* هستي همواره در پي
جبران نيكي هاي توست . هر چه به هستي ببخشي هزاران برابرش را به تو باز مي گرداند . تو يك شاخه گل هديه ميكني و هزاران شاخه گل همه سو بر سر و رويت مي بارد . به مالت نچسب ، اگر واقعا مايلي كه ثروتمند شوي ، اگر ميخواهي دنياي دروني و پر مايه اي داشته باشي ، هنر بخشش را بياموز .


* تحصيلات واقعي به تو آموزش نخواهد داد كه
رقابت كني ! بلكه به تو آموزش ميدهد با ديگران همكاري كني ، به تو آموزش نخواهد داد مبارزه كني و نفر اول باشي . به تو آموزش خواهد داد بي هيچ مقايسه اي با ديگران خلاق و با محبت و لذت بخش باشي .

 

+ نوشته شده توسط فرشته در 85/05/04 و ساعت 13:18 |

با نام یگانه خالق هستی بخش

 

سلام

اول در جواب یکی از دوستان که گفتند من دچار یک سر در گمی هستم! درست، ولی گفتم که این سر در گمی بالاخره من رو به یه جایی میرسونه و من اسمش رو سردر گمی نمی زارم و اون یه تحوله، یه تحول اساسی و می دونم که همه چیز درست میشه یه روزی

می دونید که مبحث وبلاگم در مورد خود شناسیه

 (خوب من یه جورایی دیگه این قضیه رو هم قبول ندارم حالا میگم واسه چی)

این حرف رو وقتی زدم که شخصی گفت که: واسه چی می خوای خودتو بشناسی؟!

می دونید چی گفتم: در جواب گفتم خوب این طوری دیگه با هر موجی به هر سویی نمی رم ! و می دونم که چی از خودم می خوام و چی کارم!

برگشت گفت: اشتباه تو همینجاست که فقط فکرت رو معطوف این قضیه کردی و صد در صد هم در اشتباهی

گفتم : اتفاقا به نظر من که درسته

گفت: انسانی که بگه خودش رو شناخته بدون که دروغ می گه

گفتم: آخه چرا!؟

گفت: هیچ کسی نمی تونه این ادعا رو بکنه و اگه واقعا بهش اعتقاد داشت و عمل هم کرد بدون که هنوز خودش رو نشناخته

(انسان یه موجود متغییره با هر شرایطی می تونه خودش رو وفق بده و تغییر کنه پس دیگه این حرف معنایی نداره که بگه خودشو شناخته )

(به این نتیجه رسیدم که اگه من بخوام یه قید و بند هایی واسه خودم داشته باشم فقط دارم خودم رو محدود می کنم و فقط این یه نتیجه داره اونم اینکه من آزادی عملم رو از دست میدم و فکرم میشه یه فکر دگم و ابتدائی)

و یه چیز که از همه مهم تر بود برام اینکه اینم خودش یه خودشناسیه

پس نمیشه برای هیچ چیز تصمیم قبلی گرفت و همونطور عملیش کرد.

بازم من از اون حرفا زدم که باز بر میگردم به تناقض ... بی خیال بابا آزاد زندگی کن و ببین دلت چی میگه و هر کاری واسه دلت کنی خوشبختی  

+ نوشته شده توسط فرشته در 85/05/03 و ساعت 13:20 |