و شايد تو .
و شاید هیج کس.
البته شاید ! کاش می توانستم از تو بگویم.
کاش می توانستم با تو بخوانم.
در پیچیده ترین لحظه های صداقت کاش می شد برق چشمانت را ببینم.
اینک زمانی است بی فرجام.
اینک حضوری است بی حضور.
و شاید قلب هایی آکنده از مهربانی.
کاش می توانستم راستی و ایمان را با تو تجربه کنم.
کاش می توانستم بغض هایم را پیش تو بازگو کنم.
کاش . کاش . کاش ...
ولی افسوس.
افسوس بر روزهای رفته.
بر چشم های خیس.
بر ضجه های نادانی . افسوس .
نمی دانم.
هیچ نمی دانم.
مثل همیشه.
گنگ و نامفهوم.
زشت و زیبا و حرفهایی پر از ابهام .
نمی توانم.
اصلا" توان فکر کردن از من گرفته شده.
دیگر دوردست ها را نمی نگرم.
نه. نه.
ببخش . دوردست ها به فکر من نمی آیند.
آنها با من قهرند.
ولی چرا ؟ برای کدامین گناه ناکرده ؟
گناه !
آه چه کلمه آشنایی. در سبزترین لحظه های زندگی گناهی نیست به جز بی گناهی .
در آبی ترین اندیشه خیال شاید باز تو باشی و هیچ.
و من , پست ترین موجود جهان و شاید بهترین .
هیچ نمی دانم در کدامین گفته های من بذر اعتماد در درون آتش شده تو رخنه کرد ؟
چی ؟
اعتما د ؟ چه کلمه غریبی.
در این دنیای خاکی که انسانها خون یکدیگر را درون شیشه می کنند و به بهای خون پدرانشان خرید و فروش می کنند,
اعتماد واژه ایست نا مفهوم.
ولی شاید هنوز در این دنیای خاکی, در این عصر ماشین و دود و اندوه
هستند کسانی که دل هاشان فقط بخاطر دوست داشتن می تپد و تو ...
تو, کلمه ای بی ادبانه ولی زیبا.
تو توانستی اعتماد را بخوبی صرف کنی و از آن جمله های خوب خوب درست کنی
و حالا این من بودم که داشتم از روی جمله های تو,
هر شب ده بار می نوشتم تا شاید کلمه اعتماد را یاد بگیرم.
من ؟
آه من!
چه خودخواهانه.
جنس کلام من از سکوت بوده اند زمانی. ولی اکنون سکوت هم چاره ساز نیست.
دیروز برای چندمین بار صفحات ذهنم را ورق زدم.
روی جلد آن این چنین نوشته بود:"حیاط خانه ما تنهاست".
ورق می زنم:
"می توان همچون عروسک های کوکی بود با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید".
و ورق های دیگر :
"دستهایم را در باغچه می کارم . سبز خواهم شد . می دانم . می دانم . می دانم" .
دیگر نمی خواهم صفحات بعدی را بخوانم.
حالم بهم می خورد.
مطالبش هیچ ربطی بهم ندارند ...
"برای بودن باید خود بود و خود بودن را باور نمود"


