تبليغاتX
‎‎‎‎ ‎ .::عارفانه::.

و شايد تو .

و شاید هیج کس.

البته شاید ! کاش می توانستم از تو بگویم.

کاش می توانستم با تو بخوانم.

در پیچیده ترین لحظه های صداقت کاش می شد برق چشمانت را ببینم.

اینک زمانی است بی فرجام.

اینک حضوری است بی حضور.

و شاید قلب هایی آکنده از مهربانی.

کاش می توانستم راستی و ایمان را با تو تجربه کنم.

کاش می توانستم بغض هایم را پیش تو بازگو کنم.

کاش . کاش . کاش ... 

ولی افسوس.

افسوس بر روزهای رفته.

بر چشم های خیس.

بر ضجه های نادانی . افسوس .

نمی دانم.

هیچ نمی دانم.

مثل همیشه.

گنگ و نامفهوم.

زشت و زیبا و حرفهایی پر از ابهام .

نمی توانم.

اصلا" توان فکر کردن از من گرفته شده.

دیگر دوردست ها را نمی نگرم.

 نه. نه.

 ببخش . دوردست ها به فکر من نمی آیند.

 آنها با من قهرند.

ولی چرا ؟ برای کدامین گناه ناکرده ؟

گناه !

 آه چه کلمه آشنایی. در سبزترین لحظه های زندگی گناهی نیست به جز بی گناهی .

در آبی ترین اندیشه خیال شاید باز تو باشی و هیچ.

 و من , پست ترین موجود جهان و شاید بهترین .

هیچ نمی دانم در کدامین گفته های من بذر اعتماد در درون آتش شده تو رخنه کرد ؟

چی ؟

 اعتما د ؟ چه کلمه غریبی.

در این دنیای خاکی که انسانها خون یکدیگر را درون شیشه می کنند و به بهای خون پدرانشان خرید و فروش می کنند,

 اعتماد واژه ایست نا مفهوم.

ولی شاید هنوز در این دنیای خاکی, در این عصر ماشین و دود و اندوه

هستند کسانی که دل هاشان فقط بخاطر دوست داشتن می تپد و تو ...

تو, کلمه ای بی ادبانه ولی زیبا.

تو توانستی اعتماد را بخوبی صرف کنی و از آن جمله های خوب خوب درست کنی

و حالا این من بودم که داشتم از روی جمله های تو,

هر شب ده بار می نوشتم تا شاید کلمه اعتماد را یاد بگیرم.

من ؟

آه من!

چه خودخواهانه.

جنس کلام من از سکوت بوده اند زمانی. ولی اکنون سکوت هم چاره ساز نیست.

دیروز برای چندمین بار صفحات ذهنم را ورق زدم.

روی جلد آن این چنین نوشته بود:"حیاط خانه ما تنهاست".

ورق می زنم:

"می توان همچون عروسک های کوکی بود با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید".

و ورق های دیگر :

"دستهایم را در باغچه می کارم . سبز خواهم شد . می دانم . می دانم . می دانم" .

دیگر نمی خواهم صفحات بعدی را بخوانم.

حالم بهم می خورد.

مطالبش هیچ ربطی بهم ندارند ...

  

"برای بودن باید خود بود و خود بودن را باور نمود"

+ نوشته شده توسط فرشته در 85/04/25 و ساعت 10:21 |

سلام دوستای خوب و عزیزم  

من که خیلی خوبم و بهتر از اینم خواهد بود می خواستم در مورد مطلبی باهاتون حرف بزنم !

مربوط میشه به این آدمایی که می خوان با تلقین مشکلات رو از بین ببرن البته من نمی خوام بگم کار بدیه نه ولی من اصلا قبولش ندارم و اون واسه این خاطره که این نوع آرامش دادن گذریه و هیچ کاری واسه اون مشکل طرف انجام نمی ده و این خودش موجب میشه واسه یه مدت محدود شما اون مشکلی که داری فراموش کنی ولی اون باز هست بدبختیه ما آدم هام همینه همیشه دنبال راه حل های ساده هستیم ولی اینجا درسته کمی آروم میشیم ولی هیچ تغییری در مشکل ما بوجود نمیاد و تلاش برای آرامش بی فایده میشه پس چه بهتر که همیشه در رفع مشکل بکوشیم نه در فراموش کردن مشکل !

راستی تو پست بعدی لطف یکی از بهترین دوستام رو قرار می دم که من رو شرمنده کردن با لطفشون البته مطالبشون خیلی پر بارند که من فقط قسمتی از اون رو قرار می دم تو وبلاگم و باقی رو روی قلبم حک میکنم.که همیشه تو ذهنم بمونه و این مطالب نوشته خود این دوست عزیز هستش.

و اینکه می خواستم به یه چیزی اعتراف کنم اونم اینکه نمی دونید من چقدر منتظر کامنتهای شما هستم و اینکه اولین کاری که بعد از اتصال به اینترنت میکنم اینه که برم تو قسمت نظرات و ببینم که چه گلهایی برام فرستادین ولی این قسمت تو وبلاگ من اصلا اجباری نیست چون فقط مهم اینه که مطالب به درد بخوره و من رو از روز قبل بیشتر به رشد برسونه و من به هدفم نزدیک بشم

یه مژده هم بدم تو روز تولدم که یکی دوماه دیگست می خوام بیوگرافیم رو بزارم دوست داشتین بخونید البته اینو کمی زود گفتم!

 به هر حال

برای همتون بهترین آرزوها رو دارم به امید اینکه بتونیم به مشکلاتمون غلبه کنیم.

دوستون دارم خدانگهدار.

+ نوشته شده توسط فرشته در 85/04/25 و ساعت 9:27 |
جنسیت کلمه‌ی بامزه‌ای‌ا‌ست که پشت لباس روابط ما قایم می‌شود. ارتباط با جنس مخالف همیشه ملموس‌تر و پذیرفته‌تر بوده‌است.
چون پشتش کشش و واکنشی قرار می‌گیرد که رابطه را لذت‌بخش می‌کند..
کافی‌ست جنسیت را از روابط‌مان حذف کنیم تا دیگران به‌ما بخندند! یا
اضافه کنیم تا بازهم دیگران بخندند؛ دیگران بخندند و ما خودمان را «روشنفکر» جا‌بزنیم؛ که مهم نیست دیگران چه فکری می‌کنند یا چه دوست دارند. من این‌جور راحتم.
خود دروغگویی خنده‌داری‌ست.

چه کوچک هستند آدم‌ها وقتی با کسی، برای به‌دست آوردنش موافق و هم‌عقیده می‌شوند! تایید می‌کنند و لبخند می‌زنند! تمام رسوم ادبی و فلسفی را به‌کار می‌گیرند که اعلام کنند همه چیز بروفق‌مراد است!

پیش‌ترها، برایم شکل روابط همیشه مریض بود. فکر‌می‌کردم شاید من مریض نگاهش می‌کنم؛ ولی می‌دانستم که این بوی گند فاضلاب مال من نیست. بچه‌ها را می‌دیدم که بدون توجه به جنسیت‌شان دنبال هم می‌دوند و بازی می‌کنند. با هم دعوا می‌کنند، از هم متنفر می‌شوند، عاشق می‌شوند، دوست می‌شوند و دشمن.

می‌شد به این‌ها گفت رابطه. چون وجود داشت، اما بدون جنسیت. ولی در مقیاس بزرگ‌ترها، همین «رابطه» بوی گند می‌داد . رفتار بزرگ‌سالان برای در نظر نگرفتن جنسیت و یکسان‌سازی ارتباطات بیشتر به یک پانتومیم خنده دار شبیه می‌شد.
تا این‌که از پسر بچه کوچکی پرسیدم: «دوست‌های دخترت را بیشتر دوست داری یا پسر؟» جواب صحیح را آن روز گرفتم. گفت: «هیچکدام.» در حقیقت از سنی به بعد، دوستان هم‌جنس، برای آدم‌ها شکل دیگری به خود می‌گیرند. این مساله به ژنتیک برمی‌گردد، نه به جداسازی فرهنگی.

حال باید داستان آدمک را بگویم
آدمکی که میان این گرداب روابط بود.آدمکی که جور دیگر اندیشید . آدمک، جنسیت را از روابط جدا‌کرد و همین چهره‌ی آدمک را خیلی خشن نشان می‌داد. چیزهای زیادی را رد‌کرد تا به این‌جا رسید . مارک‌های زیادی به‌او چسبید؛ اما مهم نبود، چون آدمک می‌خواست از بالا نگاه کند. چون از بالا نگاه کردن خصلت آدمک‌هاست.
او دیگر بی‌جهت با کسی به‌خاطر جنس مخالفش نرم رفتار نکرد. یا بی‌جهت ایثار نکرد. بی‌جهت وقت صرف نکرد. به ازای چیزی که می‌گرفت پرداخت می‌کرد. دیگر نگران از دست دادن کسی نبود. دیگر نگران نبود که وقتی توی چرت کسی می‌زند وی از او متنفر بشود. دیگر دنبال کسی بدود یا جنس مخالف را مثل ماهی توی تنگ ببیند، بترسد که لمسش کند که شاید ماهی بدش بیاید. دیگر قیافه‌ی آدم‌ها یکی شد برایش. بعضی ها شدند سرباز. آن‌هایی که مثل همه بودند. برای همین بیشترین‌ها سرباز بودند. هر کدام که قدرت بیشتری داشت مهره‌ی بهتر و کمتری از‌نظر تعداد شد. ولی این‌بار بازی آدمک فرق کرد. همه‌ی این‌ها باعث شد که او حباب بلورین دور جنس مخالف را بشکند. و حالا راحت می‌توانست بنشیند و نگاه‌کند. نگاه‌کند و از تلاشی که جنس مخالف برای قایم‌کردن خودش می کرد خنده‌اش بگیرد. چون سایرین هنوز نمی‌دانستند که در مقابل آدمک حجابی ندارند و می‌شود طیف روحی‌شان را به‌سادگی دید. دیگر نرمش و رفتارفهم‌گرای دیگران فریبش نمی‌داد‌، بلکه او را به خنده می‌انداخت؛ اکنون خودش را شاه فرض می‌کرد. واین گاهی می‌توانست باعث قضاوت بی رحمانه‌ی او شود.
و ازهمه مهم‌تر، این‌که دیگر هرگز یک مهره‌ی سرباز نمی‌توانست در مسیر زندگی‌اش نقش وزیر را بازی کند.

آدم‌ها اما این‌طور بزرگ نشدند. آن‌ها به‌جای شخصیت، جنسیت را قرار‌می‌دادند وامروزه این بزرگترین ایراد در آدم‌هاست. تغییری که آدمک خود را به انجام آن ملزوم دانست. او می‌دید که تا دیروز آدم‌ها همه‌گی پشت چهره‌ی جنسیت قایم شده‌بودند. آنها خود را یا جواهر می‌نامیدند و یا فرزند پادشاه لقب می‌دادند. یکی باید حجاب می‌داشت و دیگری باید خودرا مجسمه‌ای بزرگ از استواری نمایش می‌داد.

سرانجام اما این دیوار فرو‌ریخت. تمام تلاش خنده‌داری که امروزه آدمک در اطراف خود مشاهده‌می‌کند، به‌خاطر همین فرو‌پاشی جنسیت آدم‌هاست. او امروز می‌بیند که دیگر زن‌ها آن مخفی بودن و عجیب بودن را ندارند و حالا دور خودشان می‌گردند. اکنون آن‌ها سعی می‌کنند تا ارزش دیگری برای خود پیدا کنند و زور بزنند تا بر بالای سر نیزه قرارش بدهند؛ تا شاید راه نجاتی پیدا کنند. مردها امروز خودشان‌هم به خنده‌دار بودن آرمان‌ها، تفاسیر و حرفهای زمخت‌شان پی برده‌اند. و تنها راه چاره برای‌شان این بوده که خودشون را به خریت بزنند.


خیلی طول کشید تا آدمک بفهمد اینجا فقط یک صفحه شطرنج است؛ پراز مهره و بازیگر. آدمک سرانجام دریافت که چرا آدم‌ها هرکدام از دیگری بالا می‌روند؛ که چرا همه ابزارند، نردبام‌اند.

در این صفحه‌ی شطرنج، بعضی‌ها می‌بازند و بعضی‌ها می‌برند‌. برنده‌ها به دیگران می‌بازند و بازنده‌ها برندگان دیگری را شکست می‌دهند‌. در‌این صفحه، شخصیت هر‌فرد به‌جای کم‌قدرت‌ترین و پر‌ارزش‌ترین مهره بازی می کند... یعنی شاه.
واقعیت این است که سایر مهره‌ها «فقط» باید برای شاه بازی ‌کنند؛ و وقتی مهره‌ای فدای مهره‌ی دیگر می‌شود هرگز شاه را سرزنش نمی‌کنند. شاه مجاز‌است که هر‌مهره‌ای را برای خودش بازی‌دهد، فدا کند یا حتی گاهی بگوید این مهره مزاحم کارهای من است.

طول کشید تا نقاط گمشده‌ی این پازل را بسازد. دریافت هرآدمکی که در صفحه‌ی شطرنج خودش شاه است در صفحه‌ی شطرنج دیگران مهره‌ی ساده‌ای بیش نیست؛ و اشکال این‌جاست که تنها یک صفحه بازی وجود دارد. این‌که واقعاً یک احمق از لذت باختن برای دیگری صحبت می‌کند. این‌که در شطرنج‌، شاه تنها مهره‌ی لازم است و دیگران باید برایش بازی‌کنند. این‌که نباید دچار عذاب‌وجدان گردید اگر دیگران را بازی‌می‌دهید یا با شما بازی‌می‌کنند. شما باید زمانی برنجید که شاه بودید و برای شاه دیگر خود را مغلوب کردید و لذت نصیب خود ساختید. چرا که شما در این شرایط سرداری هستید که لیاقت فرماندهی را ندارد. شما به خود خیانت کرده‌اید. حالا باز بنشینید و بگویید بازی شما قواعد خود را دارد!
+ نوشته شده توسط فرشته در 85/04/17 و ساعت 9:15 |

به نا یگانه هستی بخش

سلام

اول از همه اینکه باید از یکایک دوستانی که برام نظر گذاشتن تشکر کنم به خصوص خواهرهای نازنینم که خیلی دوستشون دارم و دوم اینکه معذرت می خوام اگه نمی تونم زود به زود آپ کنم واقعا از بیکاری واسه خودم کار درست کردم یعنی یه جورایی در گیر کارای روزمره شدم .

ولی دیروز نشستم و یه برنامه تنظیم کردم واسه خودم تا به کارهای عقب افتادم برسم راستش امسال بازم بدون خوندن درس کنکور دادم واقعا خودم از کارام خندم میگیره بچه ها با هام شوخی میکردن می گفتن تو فقط واسه اون کیک و نوشیدنیشه که میری کنکور بدی...

نمیدونید با اینکه من هیچ وقت واسه هیچ امتحانی استرس نداشتم نمی دونم چرا واسه اینکه نخونده بودم اینقدر تو حول و ولا بودم

خلاصه صبح بابای عزیزم منو بیدار کرد رفتیم واسه کنکور بابا از من بیشتر نگران بود تازه بهش هم گفته بودم که نخوندم ولی نمی دونم یه چیزی هست ته قلبش بالاخره من یه چیزی می شم خودم که چشمم آب نمی خوره ، رفتیم بالاخره تو اون موقع صبح یه مغازه خواربار فروشیه باز پیدا کردیم و تا دلتون بخواد خوراکی گرفت برام که دختر عزیزش سر جلسه امتحان ضعف نکنه  وای که ...

بالاخره امتحان تموم شد از اونجا که به بابا گفته بودم نیاد دنبالم و بره به کاراش برسه راه افتادم سمت خونه اینقدر خسته بودم که نگو از اون طرف بعد از ظهر هم یه جشن تولد دعوت بودم واسه همین وقتی رسیدم خونه گرفتم خوابیدم بعدشم که بلند شدم رفتم به جشن رسیدم و اووووووووووووووو تا آخر شب حسابی بهم خوش گذشت.

گذشته از این حرفا که منظور کلا توصیف یکی از روزای قشنگ خدا واسه من بود

بچه ها باورتون میشه یادم رفت چی می خواستم بگم

خلاصه اینکه تازه فهمیدم که وقت طلاست و نباید از دستش بدم و از همه مهمتر که دل هیچکسی رو نشکنم و ووو....

در کل اینکه آخرش وقتی نشستیم کلامونو قاضی کردیم پیش وجدانمون شرمنده نباشیم

 god willing

 این کنکور لعنتی

کاش میشد همیشه آزاد بود

عاشق رهایی هستم

+ نوشته شده توسط فرشته در 85/04/13 و ساعت 10:17 |
شخصیت نقاب بسیار ظریفی است که اجتماع  به فرد داده است.و تلاش  هر اجتماعی تا کنون این بوده است که تو و هرکس دیگری را فریب دهد.وانمود می کند که شخصیت تو همان فردیت توست.شخصیت چیزی است که دیگران به تو داده اند و فردیت چیزی است که در تو ریشه دارد با آن زاده شده ای.......بنابر این ضرورت همیشگی آن است که با (نه) آغاز کنی .چون تمام حیات تو پایمال افراد بسیاری شده است .باید به همه آنها (نه) بگویی.و پس از هزاران (نه) شاید خود را در جایی بیابی که بتوانی یک (آری) بگویی.

 توضیحات:

جامعه از خودانگیختگی  فرد می ترسد.بنابر این به سرعت به او برچسبی می زند تا با آن شناخته شود.حال دیگر مجبوری مطابق برچسب رفتار کنی.به صورتی کاملا قابل پیش بینی.و با این تکنیک زندگی و نشاط را از تو می گیرد و یک روبات از تو می سازد. برای همین بچه ها با نشاط ترند....سالک طریق دوباره باید بچه شود.بی خیال این آدمهای بی فروغ و ترسو..دوباره بازی کند و جان بگیرد..این طریق زندگی است و راهی که استاد برایمان گشوده است

+ نوشته شده توسط فرشته در 85/04/05 و ساعت 13:47 |