تبليغاتX
‎‎‎‎ ‎ .::عارفانه::.

 رهایی

رهايي چنان زيباست كه تمامي پديده ها و مناظر اطرافت بسان زيباترين اثر هنري خلقت, نمايان ميشوند

رهايي چنان سبك است كه حتي وزن خود را بسان باري بر دوش حس نخواهي كرد,چه رسد به تعلقات و آرزوهاي الگو گرفته از يكديگر .

رهايي چنان لطيف است كه سايش مولكولهاي هوا را با پوست صورت خود, همچون هديه اي از طرف پروردگار مي ستائي.

رهايي چنان در لحظه حضور دارد كه مسئوليت تك تك لحظات عمر را بر عهده مي گيري.

رهايي چنان شاداب است كه بسان كودكي در مرغزاري وحشي.

رهايي چنان غريب است كه جز به تنهايي خود تكيه نتوان زد.

رهايي چنان عميق است كه حضور خود را تا دروني ترين لايه هاي وجودت حس مي كني.

رهايي چنان ايستاست كه قدرتمندترين نيروهاي منفي ياراي به لرزه درآوردن آنرا هم ندارند.

رهايي چنان خنثي است كه تمامي مصيبتها و موفقيتها را يكسان پاسخ مي گويي.

رهايي چنان رهاست كه خود را قلب و مركز هستي مي داني.

رهايي چنان صفاست كه سفره خود را براي تمامي خلايق مي گشايي.

رهايي چنان وفاست كه نيت خيرت را براي دشمن نيز مي فرستي

رهايي چنان فناست كه جز او را حس نخواهي كرد

رهايي چنان بقاست كه راز جاودانگي خود را در ابديت فاش مي كني.

رهايي چنان لقاست كه در خود وحدتي با ديگران دارد.

رهايي چنان كفاست كه بي نيازي خود را به حاكميت بر كائنات نمي بخشي.

رهايي چنان بلاست! كه فرقي در ميان هست و نيستش نيست.

رهايي چنان سخاست كه ميزاني براي خادمي درگه او نيست.

رهايي چنان عزيز است كه جز او پدري نيست

رهايي چنان دغل است كه مجنون را بر عاقل مي پسندي

رهايي چنان خالص است كه هم درون و هم برون يكجاست.

رهايي چنان فريب است كه فرقي در بود و نبود آن نيست.

رهايي چنان زلال است كه بسان تشنه اي بر جوي, حسرت سيراب شدن باقيست.

رهايي چنان فقير است كه جز روحي, نمانده هيچ باقي!

رهايي چنان فهيم است كه هيچ تنشي را بر تعادل برنمي گزيني.

رهايي چنان دور است كه مفهوم خود را تا بي نهايتش خواهي يافت.

رهايي چنان نزديك است كه گويي هيچگاه دور نبوده.

رهايي چنان سهيم است كه تمام كائنات را از آن خود مي داني.

رهايي چنان غايب است كه با او نيز تنها خواهي بود.

رهايي چنان عاشق است كه هستي را در تماميت خود دوست مي داري.

 

رهایی

نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

                                                                    

+ نوشته شده توسط فرشته در 85/03/30 و ساعت 12:19 |

 

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟


استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.


آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟


شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"


استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"


شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"


استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"


شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و

خرافه ای بیش نیست.


شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"


استاد پاسخ داد: "البته"


شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "


شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.


مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن

گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."


شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"


شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"


زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."


و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.



نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن

 

+ نوشته شده توسط فرشته در 85/03/27 و ساعت 12:56 |

با نام و یاد یگانه عادل مهربان آغاز میکنم و امید که او از اعمال ما راضی باشد تا در درگاهش شرمنده نباشیم!

سلام

بازم من بی مقدمه شروع میکنم

نمی دونم گاهی چه حسیه که به انسان میگه که این کارو انجام بده  یا نه فلان کارو انجام نده برای من خیلی ناراحت کننده است می دونید چرا آخه گاهی مثل خواب مبمونه مثل اینکه شما خوابی می بینید برای شما معنا و مفهومی داره ولی اگه برای دیگران تعریف کنید ممکنه بهتون بخندن و یا مسخره کنن من تو بیداری این حالت بهم دست داده یعنی گاهی یه احساساتی دارم که برای خودم بیانشون خیلی عاقلانه است ولی شاید اگر با کسی در میون بزارم فکر کنه من دیوونه شدم و یا اصلا حرفم رو قبول نکنه حالا موندم شاید بیشتر دارم تو رویا سیر میکنم و یا گاهی با خودم حرف میزتم و بقول بچه ها بلند فکر میکنم...

عجب دنیایی داریم ما آدما

من همیشه دوست دارم تو دنیای کودکی باشم و یا یه دنیایی غیر از دنیای بزرگترها تا جایی هم بهش رسیدم واسه خودم هستم گاهی تصمیمهایی میگیرم که واسه خودم خیلی دارای اهمییت هستند ولی خیلی ها نمی فهمن همیشه خواستم خودم چیزی رو تحلیل کنم واسه همین زیاد دنبال حرف کسی رو نمی گیرم و در آخر به این نتیجه میرسم که فرشته حواست رو جمع کن هر کسی حق داره مثل تو واسه خودش تصمیم بگیره و تو حق این رو نداری کسی رو مجبور به کاری کنی شاید اون دوست نداشته باشه و اینکه زمانی رو اختصاص بده به خودت و هر لحظه با کسی حرف میزنی بدون شاید او هم اون لحظه رو به خودش اختصاص داده و بهش احترام بگذار اگر چیزی میخوای از خودت بخواه و خودت هم از خدا بخواد مطمئن باش اون اونجا نشسته هوات رو داره و ناظر بر اعمال تو هست و اینکه برای درخواستت اصرار نکن اگه صلاح باشه بهت میده و تو نباید غیر از اون از کسی بترسی که این کارو کردم و یا فلان کارو کردم کسی اینطور یا اونطور فکر نکنه بسپار به خودش مطمئن باش اگه در تو توانایی انجام کاری رو نمی دید هیچ وقت فکرش رو تو ذهنت تداعی نمیکرد و این رو بدون که هیچ کس شبیه کسی دیگه نیست و مطمئن باش آدما شاید بتونن شبیه هم باشن ولی نمی تونن مثل هم باشن وگر نه هیچ کاری انجام نمی شدو دنیا روی همین تضاد ها بنا شده.

میدونم تو زمانی از دوران زندگیم به سر میبرم که بسیار گیجم و در دنیایی غوطه ورم که ممکنه خیلی ها رو از دست خودم برنجونم و ناراحتشون کنم و میدونم همین طور هم هست واسه همین سعی میکنم سرم به کار خودم باشه و خیلی مراقب خودم و رفتارم باشم چون آدم جنجالگرایی نبودم!

کسی به من گفت که این حالاتی که درون تو هست خیلی خوبن برای خودم تعجب آور بود چون گفت این حالات یه تحول در انسان ایحاد میکنه که میفهمه چطور دست بذاره رو انتخابش و هدفش روتا نهایت دنبال کنه و در این حین فقط باید از خدا بخواد که کمکش کنه و مواظب باشه که به دیگران آسیبی نرسونه.

خدایا خودت کمکمون کن نمیدونم اوایل فکر میکردم که راه رو اشتباه رفتم ولی حالا میگن اگه از مسیر خارج بشی غاطی میکنی و به اون چیزی که میخوای نمی رسی ولی حالا می فهمم که نه من هنوز راهی رو شروع نکردم و تازه از این جا به بعد باید شروع کنم و راهم رو انتخاب کنم و از خدا میخوام که مسیر درست رو بهم نشون بده و خودش مواظبم باشه که اشتباه نکنم و حداقل دیگه خودم رو سرزنش نکنم که چرا وقتی میخواستم می تونستم اون کارو انجام ندادم و بشینم یه عمر حسرت بخورم

خدایا خودت کمکمون کن

آمین...

خدایا کمکم کن

 

 

+ نوشته شده توسط فرشته در 85/03/17 و ساعت 9:6 |

وقتی که تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بِهت غذا ميداد و تو رو می شست! به اصطلاح، تر و خشک می کرد
تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!


وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت ياد داد تا چه جوری راه بری.
تو هم اين طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار می کردی!


وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده می کرد.
تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی!

 
وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خريد.
تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی!


وقتی که 5 ساله بودی، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به تعطيلات بری.
تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی!

 
وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.
تو هم، با فرياد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی!


وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی بيس بال خريد.
تو هم، با پرت کردن توپ بيس بال به پنجره همسايه کناری، ازش تشکر کردی!


وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی خريد.
تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی!


وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزينه کلاس پيانوی تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای ياد گيری پيانو، ازش تشکر کردی!


وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره.
تو هم، ازش تشکر کردی،با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کنی! 


وقتی که 11 ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای ديدن فيلم به سينما برد.
تو هم، ازش تشکر کردی، ازش خواستی که در يه رديف ديگه بشينه!


وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِيِون بر حذر داشت.
تو هم، ازش تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بيرون بره!


وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه ای نداری

!
وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد.
تو هم،ازش تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده !


وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگيره(ابراز محبت کنه(

تو هم، ازش تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت!(نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه)!


وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت ياد داد که چطوری ماشينش رو برونی(رانندگی ياد داد(.
تو هم، ازش تشکر می کردی، هر وقت که می تونستی ماشين رو بر می داشتی و می رفتی!


وقتی که 17 ساله بودی، وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود.
تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اينطوری ازش تشکر کردی!


وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصيلی دبيرستانت، از خوشحالی گريه می کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی،اينطوری که، تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدی!


وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!!(به اصطلاح، بچه مامانی)!!

وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره!!


وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پيشنهاد خط مشی برای آينده ات داد.
تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!


وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلی دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسيدی که: می تونی هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کنی!

 
وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.
تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت هستن!


وقتی که 24 ساله بودی، اون دارايی های تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد.
تو هم با دريدگی و صدايی(که ناشی از خشم بود)فرياد زدی:مــادررر،لطفاً!!

وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزينه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گريه می کرد بهت گفت که: دلم خيلی برات تنگ می شه.
تو هم ازش تشکر کردی، اينطوری که، يه جای دور رو برای زندگيت انتخاب کردی!


وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طريق شخص ديگه ای فهميد که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردی، "همه چيز ديگه تغيير کرده!

وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکی از اقوام رو يادآوری کنه.
تو هم با گفتن"من الان خيلی گرفتارم" ازش تشکرکردی!!


وقتی که 50 ساله بودی، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت.
تو هم با سخنرانی کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!


و سپس، يک روز، اون، به آرامی از دنيا ميره. و تمام کارهايی که تو(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود مياد

.
 
اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کنی

...
و، اگه زنده نيست، محبت های بی دريقش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر...
هميشه به ياد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط يه مادر داری!!!!!

 

+ نوشته شده توسط فرشته در 85/03/09 و ساعت 12:35 |

فرشته هنوز سر درگمه

به ساحل نرسیدم

به ساحل نرسيده ام

از اول ساحل نشين بوده ام ..

اين دريا تازه است !

بزرگترین تصمیم زندگی انتخاب میان سرزنش خویش و حمایت از خویشتن است

 

+ نوشته شده توسط فرشته در 85/03/07 و ساعت 9:51 |

این به توصیه یکی از دوستان که گفته بودن که کمی از مولامون بگم.

ای که هر دم دم ز حیدر میزنی
بر یتیمان علی سر می زنی

 

شاهد اقبال در آغوش کیست
کیسه نان و رطب بر دوش کیست

 

کیست آن کس کز علی یادی کند
بر یتیمان من امدادی کند

 

دست گیرد کودکان درد را
گرم سازد خانه های سرد را

 

ای جوانمردان جوانمردی چه شد
شیوه رندی و شبگردی چه شد

 

شیعگی تنها نماز و روزه نیست
آب تنها در میان کوزه نیست

 

کاسه را پر کن ز آب معرفت
تا درو جوشد شراب معرفت

 

باده مما رزقناهم بنوش
ینفقون بنیوش و در انفاق کوش

 

هم بنوش و هم بنوشان زین سبو
لن تنالو البر حتی تنفقوا

 

جستجویی کن سبوی باده را
شستشویی کن به می سجاده را

 

ای مسلمان زاده بعد از هر اذان
رکعتی تنهی عن الفحشا بخوان

 

گر نمازت ناهی از منکر شود
از اذانت گوش شیطان کر شود

 

هر سحر دست نیایش باز کن
بیخود از خود تا خدا پرواز کن

 

بال مرد حق بود دست دعا
لیس لالانسان الا ما سعی

 

 اثر مرحوم آغاسی

 

+ نوشته شده توسط فرشته در 85/03/06 و ساعت 10:35 |
 

راد

شاخه

امون بده

میمرم برات

ترس بیهوده

بی احساس

دلم گرفته آسمون

تو که این همه دوری از من

چه جور دلت اومد تنهام بزاریو بری

 

 

+ نوشته شده توسط فرشته در 85/03/02 و ساعت 10:45 |