من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی حرف می زنم
اگه به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبختی بنگرم.

من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی حرف می زنم
اگه به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبختی بنگرم.

سلام دوستان خوبم بازم خیلی دلم براتون تنگ شده بود می دونید چند وقته!
شماها که منو واقعا خجالت زده کردین با این نظرات زیباتون خیلی ممنونم خیلی زیاد باورتون نمی شه هر بار که میرم می بینم برام کسی کامنت داده از خوشی پر میکشم بازم ممنونم
اگه موافقین بریم سر اصل مطلب و بیبینیم این فرشته باز چی میکنه و روح تشنش بالاخره سیر میشه یا نه من که بعید می دونم!
توی یکی از وبلاگهای دوستان که می خوندم دیدم که راجع به اتاقشون گفته بودن منم گفتم این کارو انجام بدم البته از خود ایشون هم اجازه گرفتم و توافق اعلام شد
اولش فکر کردم کار آسونیه و کاری نداره ولی بعد برام خیلی سخت شد چون اتاقای الان ما هیچ صفائی نداره و یه محیط تکراری داره که دیگه ما له همه اون شکلیه تقریبا ،البته با کمی کم و کاست .
من دوست داشتم اتاقم از گل و چوب بود تو دیواراش دوتا طاقچه داشت که می شد چند تا گلدونو آینه و کتاب با یه شمع دون گذاشت و پنجرش رو به یه منظره عالی باز بشه ولی افسوس که هیچ کدوم اینا نیستن.

اطاقم بدک نیست قشنگه یه اتاق توی یه آپارتمانه که طبق سلیقه خودم چیدمش البته از وقتی که جداش کردم و رفتم اون اتاق عقبیه خیلی راحت ترم چون قبلا با خواهرم تو یه اتاق بودم و دیگه رو دیوار جایی نبود من وسایلم رو بزنم
خیلی دنجه و جای خوبیه واسه تنهاییهام
حالا بریم سر توصیفش با اجازتون:
از در که وارد می شین یه اتاق 9 متری می بینین دقیقا روبرتون یه میز کامپیوتره با وسایله روش که رنگ همه چیز آبی و نقره ایه قبلا بهترین دوستم بود ولی الان فقط داره کاره یه ضبط و صوت رو برام انجام می ده البته فقط برای من اینطوریه ها، بقیه رو نمی دونم دیگه زیاد دوستش ندارم ولی خوب ازش مراقبت می کنم رو میزش یه صندوقچه کوچولو گذاشتم که توش یه برگه فال حافظ داره و بقیه چیزهای ریزی که نمی خوام گمشون کنم توشه اونطرف مانیتورم یه عروسک گذاشتم اونم آبیه من بعد از رنگ سبز عاشق رنگ آبی و سفیدم. ولی نمی دونم چرا پرده اتاقم گلبهیه خوب البته اینم سلیقه مامان جونمه و منم بهش احترام می زارم به هر حال!
سمت دیگه اتاقم یه بخاری دارم که الان به خاطر هوای قشنگ بهاری خاموش و ساکت یه گوشه واستاده و حرف نمی زنه طفلک داره نقش یه طاقچه(میز) تمام کمال رو برام بازی می کنه روش یه پارچه ترمه انداختم بعد یه قسمتش یه کتاب حافظو دیوان شمسو یه کتاب مهم... گذاشتم یه سمتشم یه تخته نرد و یه چراغ خواب و یه چیزی که خیلی دوست دارم کارای سفالیمه که دیگه الان می شه گفت تقریباهمشون شکستن با این حال بازم دوستشون دارم کف اتاقم دو تا فرش خمسه پهنه با دو تا پشتی که پشتشون گنجینمه، البته گنجینم همون دفتریه که توش چیزایی می نویسم اونجا از همه جا امن تره براش
راستی یه گلدونم دارم که دیگه داره قد می کشه قربونش برم وای امروز بهش آب ندادم
یه کمد دیواری هم هست که توش همه چیز پیدا میشه ولی همیشه سعی می کنم مرتب باشه تا اگه یهو کسی از سر کنجکاوی درش رو باز کرد وسیله هاش بیرون نریزن اتاقم اکثرا مرتبه اگه این کوچولو ها بزارن
در کل همه دنیام اونجاست سه تا ساعت دارم که هر کدوم یه زمان متفاوت رو نشون می دن اونم قضیش مفصله، در کل این برام مهمه که وقتی واردش می شم یه حس آرامش دارم همه غمهامو گم می کنم به هیچی فکر نمی کنم جز چیزهایی که افکارم رو آزاد می کنه عاشق اینم که یه موسیقیه سنتی گوش کنم و در کنارش سجده شکر بجا بیارم و بدونم که هیچ کس از دستم ناراحت نیست.
وای که چقدر حرف دارم بزنم و از قدیم گفتن( کم گوی و گزیده گوی چون در)
خدایا به همه بندهات کمک کن می دونم که هر چی هر کی بخواد بهش می دی ولی درکنارش بهشون صبر و آرامش هم بده!
آمین...
اگه سربزیر و متفكر و توي خودش باشه، ميگن: افسردگي داره، روانيه، سيماش قاطيه!
اگه بگو و بخند و شاد و شنگول باشه، ميگن: جلفه، دلقكه، هجوه!
اگه چاق و اضافه وزن داشته باشه، ميگن: شكموئه، پرخوره، مال مفت تور كرده!
اگه لاغر و جمع و جور و ميزون باشه، ميگن: كنسه، نخوره، حمال وارثه!
اگه از حقش دفاع كنه و زير بار زور نره، ميگن: جنجاليه، با همه دعوا داره، خروس جنگيه!
اگه از حقش بگذره و گذشت كنه، ميگن: بي عرضهس، حيف نون و دست و پا چلفتيه!
اگه اهل تحقيقات و كتاب باشه، ميگن: اينو، واسه ما شده آقاي مطالعه!
اگه با عيالات متحدهش مشكلي نداشته باشه، ميگن: زن ذليله، زن نگرفته، شوهر كرده!
اگه مرد سالار و حرف، حرف خودش باشه، ميگن: انگار كلفت آورده!
اگه دست به جيبش خوب باشه و به مردم كمك كنه، ميگن: پول پارو ميكنه، اهل بند و بسته!
اگه اهل بريز و بپاش و ولخرجي نباشه، ميگن: پولهاشو انبار ميكنه، جون به عزرائيل نميده!
اگه زبون باز و متملق و چاخان باشه، ميگن: معاشرتيه، فوقالعادهس، دوست داشتنيه!
اگه راست و درست و بيكلك باشه، ميگن: هيچي نميشه، به درد لاي جرز ميخوره!

همه می خواهند بی عیب و نقص زندگی کنند. اگر بتوانی در زندگی خود را از این قید برهانی، خود را از بسیاری از رنجها می رهانی.
وین دایر
خود را بشناس تا ديگران را بشناسي.
تو هماني كه ميانديشي.
هميشه به داشتههايت توجه كن نه به آنهائي كه نداري.
مشكلات مثل بادكنك هرچه بادش كني بزرگتر ميشود.
در هرشرايطي تو دوست داشتني هستي خود را دوست بدار.
بايد باغ ذهن را هر روز وجين كنيم.
اگر خودت را عوض كني زندگي عوض ميشود.
مشکل با راهحل ميآيد ولي هميشه مامشكل را ميبينيم نه راه حل را.
خوشبختي مهمان است هر زمان دعوتش كنيم به خانه ما ميآيد.
وقتي خودمان را باور نداريم چگونه انتظار داريم كه ديگران ما را باور داشته باشند.
دركولهبارت چه داري؟
چشمانت را بازكن. ديدنيها را ببين خودت را رها كن، زمان سپري ميشود.
چه آموختهاي، چه كردهاي؟
فکرت چگونه است، تورا به كجا ميبرد؟
به گذشته يا به آينده؟
گذشتهات به توچه آموخت و از آن چه كولهباري براي آيندهداري؟
حال را فراموش كردهاي!! براي چه؟
بالش كوچك راحتي را زير فكر خستهات بگذار و به داشتههايت توجه كن آنقدر به افكارت خيره شدهاي كه چشمانت درد گرفته. چشمانت را ببند و به كولهبارت سري بزن. دفتر زيبائي را كه درآن هست بردار و بازكن، صفحههائي كه درهم هستند و هركدام بارنگهاي مختلف نوشته شدهاند خبر از گذشتهات ميدهند هرچه جلوتر ميروي نوشتهها واضحتر شدهاند آنها نمايانگر آموختههايت هست.
صفحههاي بعدي زمان حال را نشان ميدهند كه هنوز تعداد زيادي منتظر پر شدن از روزهايت هستند، پس از آن صفحات به خوبي استفاده كن و آنها را بنویس و جايش صفحههاي آخر دفتر ميباشد كه چندتائي از آنها نوشته شده.
و آن برنامهنويسي آيندهات ميباشند كه با ايمان و اميد به آن برنامهها از خواب بيدار ميشوي و روزت را شروع ميكني.
پس از گذشتهات بياموز، در حال زندگي كن و براي آيندهات برنامهريزي كن.
هو الحق
سلام
دیروز روزی بود که همه جمع شدن جشن بگیرند
واسه کسی که همه کاراش رو انجام داده بود و داشت می رفت به سفر
چون دیگه اینجا کاری نداشت می رفت تا چیزایی که ما ندیدیم ببینه!
ولی نمی دونم چرا همه ناراحت بودن خیلی ناراحت
چون داشت می رفت و ما میموندیم تنها!

آخ که چقدر فراغ سخته و دلم تنگ میشه براش چون خیلی دوستش داشتم ...
همه واسه خودشون غصه می خوردن اما اون خوشحال رفت به وطنش و دیاری که به اونجا تعلق داشت
وهمه فقط واسه خودشون گریه می کردن
و براش دعا و قرآن می خوندن که صحیح و سالم به جائی که باید بره برسه.

یه روز هم میشه که من هم به اون درجه می رسم که دیگه از پوسته زمینیم دست بکشم و حس کنم که دیگه وقت سفره...