تبليغاتX
‎‎‎‎ ‎ .::عارفانه::.

سلام دوستان خوبم امروز لطف یکی از دوستانم به اسم آقای حسن شامل حال من شده و متن زیبایی که خودشون نوشتن و برای من خیلی ارزش داره و بسیار زیباست فرستادن من هم برای شما دوستان خوب و مهربونم می گذارم مطمئنا خوشتون میاد

راستی می خواستم یه عکس که مو ضوع عشق خدا به بنده اش بابت این متن بگذارم که پیدا نکردم ولی به جای اون عکسی که خیلی دست دارم براتون می گذارم که گاهی این چیرا تنهایی من با خدا و دیوان حافظ رو پر میکنهچون عاشق بارون برگ نم خورده بارون و رنگ سبز برگ زیر بارون و قدم زدن  زیر بارونم

 

 

شايد خدا :

به من نگفته بودي چه شد، خودم فهميدم !

مي دانم هراز گاهي دلهاتان تنگ مي شود، همان دلهاي بزرگي که جاي من در آن است آنقدر تنگ مي شود که حتي يادت مي رود من آنجايم. دلتنگيهايت را از خودت بپرس. 

نگران هيچ چيز نباش!

هنوز من هستم، هنوز خدايت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!

اما من نمي خواهم تو همان باشي!

 نگران شکستن دلت نباش!

شيشه براي اين شيشه است چون قرار است بشکند، اما جنسش عوض نمي شود ....

چون من شکست ناپذير هستم ....

چون مرا داري ....

چون هر وقت گريه ميکني دستان مهربانم چشمانت را مي نوازد ....

چون هر گاه تنها شدي، تازه مرا يافتي ....

چون هر گاه بغضت نگذاشت صداي لرزان و استوارت را بشنوم، صداي خرد شدن ديوار بين خودم و تو را شنيدم.

درست است مرا فراموش کردي، اما من حتي سر انگشتانت را از ياد نبردم!

دلم نمي خواهد غمت را ببينم ...مي خواهم شاد باشي ...

اين را من مي خواهم ...تو هم مي تواني اين را بخواهي.

من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مايه آرامش شما قرار داديم )

 ... و من هر شب که مي خوابي روحت را نگاه مي دارم تا تازه شود ....

نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را مي فشارد .

شبها که خوابت نمي برد فکر مي کني تنهايي؟؟؟؟ من هم دل به دلت بيدارم!

فقط کافيست خوب گوش بسپاري!                            

 

                                                        پروردگارت ....       

                                        با عشق !!!

 

عشق پروردگارم

+ نوشته شده توسط فرشته در 85/01/29 و ساعت 10:45 |

ای واژه های مهربان! چگونه می خواهید شعف دل را واگویه کنید؟

مهربان ترین فرشته خاکی می آید و دل کائنات نزدیک است از شوق قالب تهی کند.

 او از حق آمده و به حق برانگیخته شده است. ابتدا و انتهایش رنگ خدایی دارد.

آفتاب جهان فروز و عالم تاب توحید است که برف ظلم را آب می کند و نوید بهار می دهد.

قلب عالم امکان است. جریده هستی است. افلاکی ترین فرشته خاکی است.

 پادشاه افلاک است. مصطفی است. برگزیده حق است. نامش بلند و دینش پاینده!

 

+ نوشته شده توسط فرشته در 85/01/28 و ساعت 9:47 |

هنگامی که (ثورو) می گفت اکثر مردم عمرشان را با درماندگی خاموش سپری می کنند ، نمی تئانست پیش بینی کند که این درماندگی چقدر پر سر و صدا خواهد شد. انسان امروزی ممکن اسن مانند اجدادش رنج ببرد. اما در سکوت و خاموشی رنج نمی برد. ناراحتی و بی قراری ما به روشنی بیان شده است و ما درباره ی مشکلاتمان صحبت می کنیم. شاید امروزه راههای گریز متعددی پیش رو داشته باشیم و ما مشتاقانه دل به دریا می زنیم . کار همیشه مفید بوده است اما می توانیم به سرگرمی های فراوانی پناه ببریم .مثلا سوار هواپیما شویم و از صحنه هایی که موجب نا خشنودیمان می گردد بگریزیم. اما بیش از پیش ، آنچه ما را عذاب میدهد ، تحت بررسی است. ما درباره ی معضلات دنیا ، درباره جنگ و رفاه بشر،درباره قیمتها و آلودگی هوا بحث می کنیم. اما امروزه بیش از هر زمان دیگری ، صادقانه درباره ی آنچه دنیای درونمان را آشفته ساخته ، درباره ی سرخوردگی، ملالت و اضطراب ، درباره مشکلات ازدواج و روابط جنسی و درباره ی عدم رضایت از زندگی صحبت می کنیم. اما ممکن است از اجدادمان خیلی ناراضی تر و نا خشنود تر نباشیم . اما یک چیز واضح و مسلم است . ما رنج و عذاب را به بعنوان شرایط طبیعی مان نمی پذیریم ما تسلیم نمی شویم اگر ناراحت و نا خرسند هستیم احساس می کنیم فریبمان داده اند، در جای اشتباهی قرار گرفته ایم و یا فرموش شده ایم . مانند کسی که حلقه طلائی را از دست داده است. ما تک تک یا به صورت گروهی مانند اعتراضات طرفداران آزادی زنان ، برای حق داشتن کار مفید در زندگی رضایت بخش اعتراض میکنیم ما جستجوی خشبختی را خیلی جدی میگیریم و معتقدیم که شایستگی داشتن زندگی بهتری را داریم. ما مشکلاتمان را مطرح و علل آن را مشخص می سازیم : کارمان همسرمان و دوران کودکی غم انگیزمان . بسیاری از ما برای از میان برداشتن این علل اقدام می کنیم: شغلمان را تغییر می دهیم ، از همسرمان جدا می شویم و به سراغ روانکاو می رویم. اما با این وجود افزایش شدت ناراحتی و اظهار نارضایتی مان باعث تعجب است. آیا واقعا تمام سعی و تلاشمان را برای ارزشمند تر کردن زندگی کرده ایم؟ ما قبول کرده ایم که در دوران تحولات اجتماعی و از بین رفتن ارزشها و دورانی که شانس بقای بشر نیست ، زندگی می کنیم . با این حال نسبت به نسلهای گذشته حق انتخاب و گزینش های بیشتری داریم. اما بدون اغراق ما از این امکانات حد اکثر استفاده را نمی کنیم. چرا این کار را نمی کنیم و چگونه می توانیم این کار را انجام دهیم؟

+ نوشته شده توسط فرشته در 85/01/26 و ساعت 12:14 |

 

سلام

گاهی فکر می کنم ، فکر که نه تا حدود زیادی همین طورم هست که از خیلی چیزا خیلی عقبم می دونید به این فکر می کنم که ما ها می تونیم یه دنیا هر کسی مخصوص خودش داشته باشه  و توش به همه آرزوهاش برسه بدون اینکه به هیچ مشکلی بر بخوره ،

دنیایی پر از صداقت چون دیگه به خودمون دروغ نمیگیم که

و پر از آرامش و بی دغدغه(کعبه آمال) 

 

 

نمیدونم به خدا گاهی می مونم، پیش خودم می گم من دارم واسه خودم زندگی می کنم یا واسه دیگران!

همین طورم هست اگه همه واسه خودمون زندگی کنیم به شرطی که زندگی کنیم! چقدر عالی میشه و می تونیم خیلی چیزارو یاد بگیریم و حالا می مونه یه احساس که اگه نباشه انسان به یه موجود خودخواه تبدیل می شه اونم اینکه هر چی واسه خودش می خواد واسه بقیه هم بخواد !

خوبه که همیشه یادمون باشه که اگه از دیگران توقع داریم که کاری واسمون انجام بدن خودمون بدون هیچ چشم داشتی با همون حالتی که دوست داریم بقیه انجام بدن و خشمون میاد به همون صورت انجام بدیم !

خوب بهترین انرژی و بزرگترین انرژی که از اون کار به فضا بر می گرده اول نصیب خودمون می شه !

و یه شرط مهم اینکه دوست داشتن دیگران رو به خاطر بسپاریم ...

اینهارو گفتم آخه امروز یه متنی که همیشه جلو چشمم بود رو یه بار دیگه خوندم باورتون میشه تا حالا اینقدر دقیق نشده بودم و تازه فهمیدم که چی میگه و این بار یه چیز دیگه ازش برداشت کردم!

بر طبق و اساس، آرزوها و اراده تان، ساخته و پرداخته می شوید!

+ نوشته شده توسط فرشته در 85/01/23 و ساعت 9:7 |

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو باید از آنها دست بکشی.
از خدا خواستم تا کودک معلولم را درمان کند،
خدا گفت: نه!
روح او بی نقص است و تن او موقت و فناپذیر.
از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکیبایی زاده رنج و سختی است.
شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.
از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.
از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیکتر و نزدیکتر می کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد،
خدا گفت: نه!
بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی.
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که او مرا دوست دارد.
و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم!

 

 

+ نوشته شده توسط فرشته در 85/01/21 و ساعت 9:5 |
                                                                       

يک روز گرم، شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ های ضعيف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمين افتادند.
شاخه چندين بار اين کار را دد منشانه و با غرور خاصی تکرار کرد تا اينکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسيار لذت می برد.
برگی سبز و درشت و زيبا به انتهای شاخه محکم چسبيده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسيد آن را از بيخ جدا می کرد و با خود می برد. وقی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با ديدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين و چند بار خوش را تکاند تا اينکه به ناچار برگ با تمام مقاومتی که داشت از شاخه جدا شد و بر روی زمين افتاد باغبان در راه بازگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ آن شاخه را از بيخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمين افتاد .
ناگهان صدای برگ جوان را شنيد که می گفت: اگر چه به خيالت زندگی ناچيزم در دست تو بود ولی همين خيال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه ی حياتت من بودم.

 

+ نوشته شده توسط فرشته در 85/01/19 و ساعت 10:42 |

 

 

خدایا روحم از شدت درد می سوزد، قلبم می جوشد، احساسم

 

شعله میکشد، و بندبند وجودم از شدت درد صیحه می زند، تو به من

 

آرامش بده.

 

خسته ام، دل شکسته ام ، احساس می کنم آن بنده ای نبودم که

 

 توانسته باشم رسالت بندگی خود را انجام دهم

 

احساس خوبی ندارم زمان گذشته و من هنوز در وادی اولم.

 

 

+ نوشته شده توسط فرشته در 85/01/15 و ساعت 10:23 |

ششم فروردين زادروز زرتشت، تنها پيامبري است که از ميان آرين ها برخاست و " کردار نيک ، پندار نيک ، و گفتار نيک " را ندا داد و ترويج کرد و ايرانيان را با اين منش پرورش داد. آيين زرتشت در زمان ساسانيان دين دولتي ايران شد و روحانيون زرتشتي در دستگاه حکومتي داراي مقام و منزلت شدند و به همين سبب، مردم آنان را در ضعف هايي که از دولت و مقامات رسمي مي ديدند شريک مي پنداشتند و اين آيين مروج اخلاقيات از اواخر دوران آن دودمان رو به ضعف نهاد. اوستا - کتاب مفصل زرتشت - در عين حال از قديمي ترين نوشته هاي جهان و سند تمدن پيشرفته ايرانيان عهد باستان است. زادروز زرتشت از دوران ساسانيان يک روزملي اعلام شد و بر ايام رسمي نوروز اضافه گرديد

+ نوشته شده توسط فرشته در 85/01/07 و ساعت 10:2 |

 

 

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر

 

 

+ نوشته شده توسط فرشته در 85/01/07 و ساعت 9:57 |