تبليغاتX
‎‎‎‎ ‎ .::عارفانه::.

سلام به دوستای خوبم که همیشه منو شرمنده لطف و محبتشون می کنن.

 

                                      

 

امیدوارم که هر روز یه خبر خوش بشنوید و بتونید هیجاناتتون رو در درونتون نگه ندارید و باعث هیجان و خوشحالی بقیه هم بشید.

امروز می خواستم راجه به یه موضوعی صحبت کنم .

حالا اون موضوع،

 بذاریداولش یه مقدمه بگم

نه می رم سر اصل مطلب دوست داشتم یه گوشه از این دنیا نه فقط دنیای بیرونی بلکه دنیای درون یه جایی بود آدما ویا افکارمون با هم جمع می شدن و یه کاری می کردن

و اون اینکه در مورد آرزوها و چیزایی که فکر می کنند هیچ وقت بهشون نمی رسند صحبت می کردند و برای هم دعا می کردند و تا دوستشون و یا همنوعشون به اون چیزی که می خواد برسه ولی به شرطی که فقط یه نفر صلاح بدونه ...

من خودم به شخصه تمام آرزوهامو روی یه تیکه کاغذ میارم حتی از اینکه اونها یه جوری باشن که هیچ وقت بهشون نرسم هم خجالت نمی کشم یعنی که غیر قابل دسترس باشن تو شرایط من چون همیشه میگم نشد وجود نداره

و تنها چیزی که دارو نداره مرگه

حالا گاهی هم اینقدر معطوف اون هدف و یا آرزو می شیم که دیگه مسائل جانبی رو فراموش می کنیم نباید به این صورتم باشه چون خداجونم هم هست اون بهتر می دونه چی درسته چی غلط و اینکه واسه هیچ چیز هیچ وقت اسرار نکنید (البته خودم یه کم اینجوریما) میدونید واسه چی اینو می گم ،

واسه اینکه ما داریم مسیری رو طی می کنیم که قبلا با رضایت کامل انتخابش کردیم

با تموم سختیاش با تموم خوشیاش

و اگه خدای نکرده روزی حس کردیم که دیگه کشش نداریم و دیگه لذت نمی بریم به نظر من واسه اینه که از مسیر اون خارج شدیم و فقط همیشه دعا کنیم که خدایا راه درست رو به ما نشون بده و هر وقت این احساس رو داشته باشیم که یه خدای مهربون بالا سرمونه که حتی از پدر مادرمونم بیشتر هوامونو داره دیگه از هیچی نمیترسیم.

و اینها درست یا غلط

 می دونید چی آدم رو ازبین می بره!

این که یه عمر بشینیم دعا کنیم که خدا جونم اینو می خوام اونو می خوام و یه روز خدا بهمون بده و ما چون خودمون به اون اعتقاد نداشتیم و یا شکی تو دلمون بوده نتونیم ازش استفاده کنیم!

 و واسه این می گم دوستان خوبم آرزوهای بزرگ داشته باشین اگه هم بهش نرسیدین باز اینو می دونید که توقعتون از خودتون کم نبوده و همیشه تو راستای آرزوهاتون قدم بردارین و از الان تمرین کنید تا وقتی بهش رسیدین حیرون نشین که چطور ازش استفاده کنید.

خوب این حرفای من می خوام بدونم دوستانی که این پست رو می خونن چی می گن!

 

 

 الان که دارم این مطالب رو می نویسم ۲۵/۱۲/۸۴ گذاشتم زیر پست قبلی

فکر کنم آخرین روز از سال ۸۴ باشه که به وبلاگم سر می زنم چون اگه خدا بخواد دارم میرم مشهد بچه ها واسه همتون دعای مخصوص می کنم به امید روزای خوش برای شما و خانوادتون.

امیدوارم عید نوروز باستانی سال ۱۳۸۵برای شما و خانوادتون بهترین نوروز عمرتون باشه. 

+ نوشته شده توسط فرشته در 84/12/24 و ساعت 9:53 |

 

در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند، یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود، بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد، آنها ساعتها با هم صحبت می کردند ، از همسر خانواده ، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت . مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان باقایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بوده اند. درختان کهن به منظره بیرون زیبائی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد.

 همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت. روزها و هفته ها سپری شد تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد .

مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند مواجه شد.

مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است ، پرستار پاسخ داد: ولی آن مرد کاملاً نابینا بود!

+ نوشته شده توسط فرشته در 84/12/18 و ساعت 9:35 |

چنان چه گناه نابخشودني مرتكب شده باشم، چگونه مي توانم خود را ببخشم؟ هيچ گناه نا بخشودني وجود ندارد. و هيچ خلافي خارج از گنجايش من نيست، حتي سخت ترين اديان اين را به شما مي آموزند. ممكن است اديان گوناگون بر سر راه و روش توبه هم رأي نباشند. اما تمامي آن ها بر اين كه در اين مورد، راه و روشي وجود دارد، توافق دارند.

راه چيست؟ هنگامي كه خلاف هاي من براي خودم بخشودني نيست، چگونه مي توانم طلب بخشايش كنم. فرصت بخشايش ، خود به خود و در آن هنگام كه مرگ خوانده مي شود... براي تو فراهم مي آيد. بايد درك كني كه بخشايش، يعني اين آگاهي كه تو و ديگران يكي هستيد و درك اين نكته كه تو با همه از جمله من يكي هستي.

اين تجربه را بي درنگ پس از مرگ، پس از آن كه بدن خود را ترك كردي، خواهي داشت. تمامي ارواح اين حس يگانگي را به جالب ترين شيوه تجربه خواهند كرد. به آن ها اجازه داده مي شود تمامي لحظات زندگي اي را كه پشت سر گذاشته اند، سپري كنند، و آن را نه تنها از ديدگاه خود بلكه از ديدگاه تمامي افرادي كه آن لحظه براي آنها مؤثر بوده است، تجربه كنند.

آن ها هر انديشه اي را دوباره مي انديشند، هر واژه اي را دوباره بيان مي كنند، هر كاري را دوباره انجام مي دهند و اثر آن را بر تمامي افراد ذي نفع تجربه و احساس مي كنند. درست همانند اين كه خود، همان شخص ديگر هستند؛ كه البته هستند. آن ها تجربه مي كنند كه ديگران هستند.

آن چه تو توصيف كردي به جهنم شبيه است. محلي براي شكنجه و عذاب به صورتي كه ابداع كرده ايد ، وجود ندارد...اما همگي شما اثر ، پيامد و نتيجه انتخاب ها و تصميم هاي خود را تجربه خواهيد كرد. اين براي رشد است، نه بر قراري عدالت. اين روند تكامل است ، نه كيفر خداوندي.

به هنگام مرور زندگي, هيچ كس تو را قضاوت نمي كند. بلكه اين امكان را مي يابي تا آن چه را كه تماميت تو در هر لحظه تجربه كرده است، تجربه كني و به تجربه محدودي از تو كه در بدن كنوني ات سكني دارد، اكتفا نكني؛ به هر صورت باز هم دردناك به نظر مي رسد.

چنين نيست تو درد نخواهي كشيد، فقط آگاهي را تجربه خواهي نمود. تو عميقاً نسبت به تماميت هر لحظه و آن چه كه در بر داشته است، آگاه و با آن هماهنگ خواهي شد؛ اين دردناك نيست بلكه روشنگر است. اما اگر درد وجود نداشته باشد، چگونه مي توانيم دردي كه ايجاد كرده ايم و آسيبي كه رسانده ايم, جبران كنيم؟

خداوند مايل نيست مكافات كند... خداوند مايل است تو را به پيش براند. راهي كه مي پيمايي، مسير تكامل است, نه بن بست جهنم. هدف آگاهي است, نه مكافات.

                  

سلام

این مطلب برام خیلی جالب و زیبا بود و یکی از دوستان خوبم زحمت کشیدن و برام فرستادن گاهی شده بخواهید حرفی بزنید ولی کلمات رو پیدا نکنید من که خیلی لینطور شدم و نمی دونم گاهی فکر می کنیم چیزی تو دنیا نیست که نخوای در موردش فکر کنی و با کسی راجه بهش حرف نزنی مگه اینکه براتون اهمیت نداشته باشه و نخواهید وارد جزئیات بشه بیایید دعا کنیم برای همه حتی برای کسی که دوستش نداریم چون عشق یه دریچه دیگه رو به انسانها باز می کنه و اجازه نمی ده که کسی از دیگری بدش بیاد گاهی میگن باید باید دعا کنی که خدا به ما آدما توفیق استمرار دعا بده  اینطوری هم ارتباطمون با خالق یکتا همیشه برقراره و هم اینکه به خودمون بیشتر کمک می کنه که از برخی گناهایی که فکر می کنیم از بینمون ببره دور بشیم

راستی دوستان می خواستم چیزی بگم اگه فکر می کنید حرفام بچه گونست و یا اینکه کلیشه ای و تکراری به من بگین به صورت ایمیل یا مسنجر یا تو قسمت نظرات خیلی خوشحال می شم بدونم ممنون از دوستانی که تا اینجا بنده رو همراهی کردن امیدوارم همیشه زیبا دل و زیبا فکر باشین دوستون دارم 

 

 

+ نوشته شده توسط فرشته در 84/12/15 و ساعت 9:34 |

 

    خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟

 

زن‌ گفت‌: خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌.

 

زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد.

 

شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌،

 

سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند.

 

زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند.


    هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد.

این همه مطالب می نویسیم و می خوانیم ولی در انتها برای همه چیز جوابی جز عشق پیدا نمی کنیم نمی دونم! غشق یعنی خود معبود باورتون نمی شه یه سری مطالب خوندم البته متن یک سخن رانی بود از هنری دروموند که اگه وقتی بود حتما براتون می ذارم شما هم بخونید، البته از کتاب مکتوب قسمت آخرش یه قسمت هست به نام عطیه برتر واقعا منقلبم کرده !

+ نوشته شده توسط فرشته در 84/12/13 و ساعت 10:10 |

صائب

 

بهار گشت، ز خود عارفانه بیرون آی 

 

اگر ز خود نتوانی، ز خانه بیرون آی

بود رفیق سبکروح تازیانه‌ی شوق

 

نگشته است صبا تا روانه بیرون آی

اگر به کاهلی طبع برنمی‌آیی

 

ز خود به زور شراب شبانه بیرون آی

براق جاذبه‌ی نوبهار آماده است

 

همین تو سعی کن از آستانه بیرون آی

ز سنگ لاله برآمد، ز خاک سبزه دمید

 

چه می‌شود، تو هم از کنج خانه بیرون آی

کنون که کشتی می راست بادبان از ابر

 

سبک ز بحر غم بیکرانه بیرون آی

درید غنچه‌ی مستور پیرهن تا ناف

 

تو هم ز خرقه‌ی خود صوفیانه بیرون آی

ازین قلمرو کثرت، که خاک بر سر آن!

 

به ذوق صحبت یار یگانه بیرون آی

ترا میان طلبی از کنار دارد دور

 

کنار اگر طلبی، از میانه بیرون آی

حجاب چهره‌ی جان است زلف طول امل

 

ازین قلمرو ظلمت چو شانه بیرون آی

ز خاک، یک سرو گردن، به ذوق تیر قضا

 

اگر ز اهل دلی، چون نشانه بیرون آی

کمند عالم بالاست مصرع صائب

 

به این کمند ز قید زمانه بیرون آی

عجیب بوی بارون میاد.راستی اگه این روزا نبود واقعا خشک و پژمرده می شدم

عجیب بوی بهار میاد این روزا دلم قنج میزنه انگار قند تو دم آب می کنن خیلی خوشحالم دست خودم نیست همه شروع کردن به خونه تکونی بییام تو همین روزا قلبمون و دلمون رو از خاک و گردو غباری که روشه پاک کنیم و تحول ایجاد کنیم تا کی بیشینیم بهمون بگن این کارو بکن این کارو نکن خوش باشین دنیا دوروزه میگذره توقعتون رو از خودتون بالا ببرید خدام خودش کمک می کنه چون اصلا دوست نداره بنده هاش تو غصه و غم باشن اگه اینطور بود هیچوقت شادی رو نمی آفرید

 

+ نوشته شده توسط فرشته در 84/12/04 و ساعت 14:7 |