یا هو
سلام
نمی دونم چند وقت بود یه چیزی بد جوری فکرم رومشغول کرده بود بالاخرو یه چیزایی ازش دستگیرم شد خوب دیگه گاهی آدم نمی دونه برا بعضی چیزا باشد چیکار کنه چقدر چه، هه خوب بگذریم نمی دونم گاهی دلم واسه خودمم میسوزه که حتی حرفی واسه گفتن ندارم یا دارم نمی تونم به زبون بیارم شما می دونید این از چی ناشی میشه
همیشه می خواستم حرفی واسه گفتن داشته باشم ولی نمی دونم گاهی آدم فقط دوست داره شنونده باشه تا گوینده خوب دیگه چیکار میشه کرد همین که هست تلبته این اکثرا بین دوستا اتفاق می افته و ادم دیگه از خودشم بدش میاد میگه اه عجبا امروز خودمم فهمیدم اخلاقم عوض شده ! حالا نمی دونم این از کجا ناشی میشه یعنی عواملی باعث این اتفاق هست یا من اینقدر بزرگش کردم .
یه شب بود که خیلی سوالای جور وا جور در مورد بعضی چیزا حتی خودم فکرم رو مشغول کرده بود اومدم با کسی صحبت کنم گفتم شاید اون شخص دوست نداشته باشه پای درد و دل من بشینه و من هم نمی خواستم کسی رو ناراحت کنم چون اکثر آدمایی که پای دردودل کسی میشینن ناراحت می شن اولا ممکنه شاید کاری نتونن براش انجام بدن و دوما این که خود آدم باید با کسی که دردو دل میکنه بشناسه تا طرف نره از حرفاش علیه خودش استفاده کنه یا اصلا نمی دونم چی!
بالا خرو نشستم اون چیزایی که اینقدر ازصبح بهشون فکر کرده بودم رو روی یه تیکه کاغذ نوشتم و به این فکر کردم که اگه یه نفر دیگه این سوالارو از من میکرد چی جوابشو می دادم بالاخره نمی دونم چه طور بود که اولاجواب سوالام رو گرفتم چون خودم خودمو بهتر میشناختم و هم اینکه دیگه به بعضی از چیزا فکر نکردم ، بعدشم خدا رو شکر کردم از اینکه می تونم بنویسم میدونید واسه چی اینو میگم می گن اون قدیما که اکثر مردم سواد نداشتن مجبورمی شدن هر چیزی که می شنون مثل شعر یا اسم ابا و اجدادیشون رو حفظ کنند واون رو به حافظه بلند مدتشون بسپارند این خوب بود ولی اونا حتی کینه ای هم که از کسی داشتن یا خصومتی که داشتن هم تو خاطرشون می موند و این خیلی بد میشد چون هیچ وقت از خاطرشون پاک نمی شد البته این تعبیر منه شاید شما یه جور دیگه فکر کنید.
به هر صورت بعدها که مردم دارای سواد شدن دیگه خودشون رو اذیت نکردن و چیزایی که باید به خاطر میسپردن رو، روی کاغذ نوشتن و چون دیگه خیالشون از این بابت که باید چیزی رو حفظ کنند راحت می شد دیگه اون رو مرور نمی کردن و بعد از مدتی اگر به نوشته ها مراجعه نمی کردن از یادشون می رفت ولی یه خوبی که داشت بقیه از این نوشته ها استفاده میکردن به شرطی که دست نوشته ها ازبین نره خوب دیگه دنیای ما هم اینجوری رقم خورده اینا نمی دونم اصلا واسه چی گفتم شاید به خاطر اینه که دوست دارم کسی راهنمائیم کنه خوب دیگه چقدر حرف زدم اصلا واسه چی این حرفا رو زدم! حالا نوبت شماست که یه چیز بگید این مطالب اصلا سرو ته داشت یا نه


قانون ششم(قانون سحرخیزی)